گَرده اندوه میپاشد این باد که از این روزها در خیابان شروع به پرسه زدن کرده. خیابان، و همین جاست که من را هم در خود میپیچد_ شما را ارجاع میدهم به تصویری که در انتهای همین پست زندگی میکند_ همیشه این حال و هوای نو شدن غمگینم میکند و میترسانَدَم. نهایتاً به سکوتهای طولانی و شهر و آدمها که همیشه ازشان بدم میآمده پناه میبرم. آدمها، آدمها، و چقدر از آدمها بدم میآید و از فکرهای کوتوله و شخصیتهای عاریهشان....
میبینید؟
تکه پارههای تنم را
در کورههای آدم سوزی
در گشتِ...↓
روی حتی مجلات زرد
زرد
زرد
اصلا خیالتان را راحت کنم
ولگردی را که شب گرفت
من بودم
مهم نیست
بگذریم
امشب که تنها شب زمین است هم
تمام میشود
باید رفت
این نو شدن نو شدن بزکها را هم با خود دارد و در یکی از همین روزهاست که «همه چی خوب و روشنه،همه صداها خوبه، امروز واسه هر کاری مناسبه، واسه تفریح، خوش گذرانی، حتی خودکشی.»(1) و البته این روزها یک خلق دیگری را از من میگیرد و آن دیدن کابوس است. کابوسهایی که با من اخت شدهاند گاهی تابستان یا بهار دلم تنگ میشود برای این تصورات وهمانگیز. تقریبا تمام پاییز و زمستان کابوس میبینم، همیشه، هر شب و غیر تکراری. هر شب کابوسی جدید. احتمالا ناخودآگاه من سبدی رنگین دارد از روزگار طلایی خودش...هه
شعر، شعر، شعر، شعر... هه
کاتریا....
اسم تو اسم مستعار نهال بود
با کفشهای چوبی غمگینی
که هنوز
صداش از راهروها میآید.
هنگامی که میایستادی
_ و دامنت باد را به اهتزاز در میآورد
تا گله گله گاوهای سرگردان
از دشت برگردند_
اندوهی در صدات نبود
کاتریا....
روزنامهنگارهای شهر
انگار رفتهاند
و خرسها از خواب زمستانی آمدهاند
تو یادم هست که از خرس نمیترسیدی
و جنگل با تو مهربان بود
کاتریا....
چرخ نخ ریسی کوچکت
که جای فصلها را عوض میکرد کجاست؟
تا دوباره بنشینی و باورم شود
سالها عبور کردهاند.
کاتریا....
شاید پرستار شدی
یا معلم
شاید هیچ وقت بزرگ نشدی
تا ببینی امروز چندمین روز سال است
و چند روز از آتشبس گذشته
اما من خوب میدانم
از من بپرس...
برف سهم بلندی کوهستان بود و سوزَش برای گوش سرما برده ما، که یادگاری داشته باشیم از سیلی سرد زمستان. زمستان فصل عجیبی است و عجیب شجاع و دوست داشتنی...
«پیرمرد که دیگر رمقی در تن نداشت، با التماس پرسید:«ترا به خدا، منو کجا میبری؟»
دوچرخهسوار با صدایی که گویی از شیپور مسی بیرون میآید گفت:«اونجا.»
و با انگشت بسیار درازش مرداب عمیقی را که در چند قدمی ظاهر شده بود، نشان داد.» (2)
فستیوال قند پارسی 6 هم گذشت و چه جالب بود آن همه آدم. آدمهایی که فکر میکردند رولان بارت اسم محلهای در مسکو است یا یونگ یک قهرمان کونگ فو و ادعا هم داشتند و چقدر زیاد. و داوری فوق العاده هم نکتهایست خودش_این را بگذارید به حساب این که خودم جزو برگزیدهها نبودم_ البته منکر شاعری و نویسندگی دوستانی که برگزیده شدند نیستم اما جای بحث دارد. و داوران اساتید بودند.
چیز جالب دیگر شعر خوانیها بود!! شاعرانی که در طبقه دوم حضور داشتند تا خود را به تریبون برسانند اسم نفر بعد را برای شعر خوانی خوانده بودند. مجریها هم که سنگ تمام گذاشتند و چیزی نبود از ناشیگری که ندیدیم. برنامه موسیقی هم فوقالعاده بود که واقعا پهلو میزد به دیگر برنامههای فستیوال. چه امید باطلی چه امید باطلی چه امید باطلی دل من میسوزد از بی آبی(3). تنها چیزی که واقعا خوب بود چای بود که آن هم فقط در افتتاحیه بهمان رسید.
راستی کارگاهاهای آموزشی بسیار مفیدی هم در حاشیه جشنواره برگذار شد که جای تقدیر دارد. بخصوص این که بسیار هم از این کارگاهها استقبال شده بود و جای سوزن انداختن نبود.
چند نفری را هم از افغانستان دعوت کرده بودند تا جوایز دیگران را که برنده شده بودند و دعوت نشده بودند را به وطن ببرند. خوب برنده هم باید کسی را داشته باشد تا جایزهاش را بهش برساند چون خودش که طبیعتا دعوت نیست. و آن که دعوت شده طبیعیست که برنده نباشد... از حرم لبیک گویا میروم جذبه کویی مرا دیوانه کرد(4)
علی معلم هم بود و محمد کاظم کاظمی نبود و ابوطالب مظفری و قنبر علی تابش هم بودند و چقدر خوب که بودند. و محمدرضا گودرزی هم نیم ساعتی رﺆیت شد.
و دیگر هیچ جز تشکر از زحمات دست اندر کاران که هر چه در وسع داشتند کرده بودند

(1) تب، ساعدی
(2) سعادت نامه، باز هم ساعدی
(3) بخشی از یک اثر از احمد ظاهر
(4) بخشی از یک اثر از استاد سرآهنگ
حکایت ما
«جمعی قزوینیان به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یک سر ملحدی بر چوب کرده میآوردند.یکی پائی بر چوب میآورد. پرسیدند که، این را که کشت؟ گفت: من. گفتند: چرا سرش را نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم سرش برده بودند.» 1
«نزدیک سپیده بود. سپیده کسی نبود. تو شبیه ابر کوچکی بودی که در دشت میدود. من هم میدویدم. دنبال تو نبودم. چهل و سه نفر به چهل و دو طرف ممکن فرار کردیم. صدای گلوله هم آمد. چه کسی فیر کرد؟ نمیدانم. و تو میدویدی. راست و خوب میدویدی. مردی با گردنی شبیه گرگ میدوید. افتاد. ایستاد و دوید. تو میدویدی. من هم همچنان میدویدم و خارها که ریشهشان در یک جا که نمیدانم کجاست جمعند، میدویدند. سرد بود و سرما از لای دکمههای کت گشادی که پوشیدهام تا ته جانم میرسد. نمیترسم. "واحهای در همین نزدیکیست". دروغ میگفت؟ تو نفس نفس میزنی و من میدوم و کفشهای تو شبیه کشتی بزرگیست که از طوفان بزرگ گریخته باشد. تو هم حتما کبوتری هستی که باید دنبال خشکی بگردی. آب، آب، آب. چقدر از باران بدم میآید و لبهای تو مرتعش بود، وقتی مردی که بلوچ هم بود به تو نزدیک شد.»2
«دوستی از دوستان عزیز مرا سوال کرد که مرغان زبان یکدیگر دانند؟
گفتم: بلی _ دانند.
گفت: تو را از کجا معلوم گشت؟
گفتم در ابتدای حالت، چون مصور به حقیقت خواست که بنیت مرا پدید کند، مرا در صورت بازی آفرید. و در آن ولایت که من
بودم، دیگر بازان بودند. ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدیگر فهم میکردیم.» 3
و اما شعر:
باران نیست این که میبارد خونآلود
انگار کن اتوبوسی
بریزد پایین
مسافران را
از پیری
و مسافران زنگ خورده
به زمین بریزند
لابد سالها هم باید بگذرد، تا
_ اینجا را باید آهسته بخوانید_
...
...
...
____________________________________________________________________________
1) رساله دلگشا عبید زاکانی
2) خودم
3) عقل سرخ، شیخ اشراق

